
امروز از آن روزهاست...از همان روزهایی که آدم فکر میکنداگر قلم بردارد و بنویسدمیتواند به اندازهٔ تمام غزلهای حافظانهٔدنیاعاشقانه بگویدمیتواند هزاران سطر بی وقفه وبی خستگیآنقدر ادامه بدهدتا ا...
ادامه مطلب
....... گفته بودم «هیچ وقت فراموشش نمی کنم» گفته بود... گفته بودم... گفته بود... گفته بودم... گفته بود... گفته بودم اما فقط گفته بودم، دلم به زبانم هیچ اعتماد نداشت...به خودش اما خیلی! حالا دلم نگفته باور می کند! با تمام سختی و پختگی اش زود باور می کند دلم باور کرده است که «نمی تواند فراموشت کند» و تو مثل نقشیحک شده بر سنگ، روی دستش خواهی ماند! با تو ام... سنگفرش خاطره های نگفتنی ام... سنگفرش فراموش نشدنی ام!...
ادامه مطلب
................ من باید کوچ می کردم از شهر سنگی خاطراتم از سرزمین کوچک ساختگی ام از دنیای خیال پردازیهای کودکانه ام... اما نمی توانستم و راه رها شدن را نمی دانستم پس.... ماندمو تو را کوچاندم و به گمان واهی رهایی چشم به راه اتفاقی که نیفتاد ماندم .... و امروز تو برگشته ای نمی دانم چگونه و از کدام راه نمی دانم کی، و چرا! حتی نمی دانم باید شاد باشم ازین بازگشت یا غمگین فقط می دانم که تو برگشته ای با همان حال و هوایی که داشتی با همان صمیمیت و صفایی که بود و بغض و لبخندی که بر جانم می نشاندی اما من... من همانی که بودم نیستم عوض شده ام آنقدر که شاید دیگر نشناسی ام!...
ادامه مطلب