امروز از آن روزهاست...
از همان روزهایی که آدم فکر میکند
اگر قلم بردارد و بنویسد
میتواند به اندازهٔ تمام غزلهای حافظانهٔ دنیا
عاشقانه بگوید
میتواند هزاران سطر بی وقفه و بی خستگی
آنقدر ادامه بدهد
تا او، همان مخاطب خاص، خسته شود از نیامدن
از راه برسد و کولهبار احساس برانگیخته ات را
که بر شانهٔ واژهها سنگینی میکند
تحویل بگیرد و ببرد
از آن روزهاست
که به هر دری میزنی
تا ببیندت، تا ببینیاش
تا صدایت را بشنود
و تو بیهیچ آداب و ترتیب و واهمهای
مهرت را در گوشش فریاد بزنی
و دیکتهٔ پر از غلطت را تقدیمش کنی
نه بیست بخواهی و نه منتظر آفرین اش بمانی
فقط از انجام تکلیفت، کودکانه، شاد باشی
....
امروز از آن روزهای دلتنگی است
که دلت از همهٔ وجودت پیشی گرفته
و معلوم نیست تا کجا برود
و کدام سنگ سرش را بشکند
تا بایستد و در قفس سینهات آرام بگیرد
...
امروز روز توست، دل بازیگوش من!
برچسب:
نویسنده: بردیا اسدیپور