استاد کلاس نویسندگی میگویدباید هر روز چیزی بنویسی. هر روز حداقل هزار کلمه در موضوعی دلخواه بنویسی صبح به محض بیدار شدن ببین به چه موضوعی فکر میکنی همان را بنویس. میگویم اگر هر روز به محض بیدار شدن به یک موضوع واحد فکر کنم و اگر دلخواهم فقط یک موضوع باشد چه؟ نوشته هایم تکراری نمیشود؟ میگوید هرگز! موضوعی که این همه ذهنت را مشغول میکند قطعا دامنهای دارد که تا بینهایت ادامه مییابد و تو هر روز میتوانی گوشهای از آن را نه با هزار کلمه که با هزاران کلمه به تصویر بکشی و هم لذت ببری و هم تکلیفت را انجام داده باشی. میگویم این احساس همیشهٔ خودم هم هست؛ تصور میکنم تا قیامت می توانم و باید به آن بپردازم و دربارهاش قصه بسازم، اما گاهی کلمات یاری نمیکنند و جاری نمیشوند. میگوید، این خاصیت حال توست. هر چه قصهها بیشتر و هیجانانگیزتر شوند تو خاموشتر و در برابرشان دستبستهتر میشوی ، اما تو داری تمرین میکنی که بنویسی. با دست بسته هم میتوان نوشت. کافیست جایی داشته باشی که امن و آرام باشد. گوشهای از یک کوچهٔ خلوت یا انتهای باغی اسرارآمیز روی نیمکتی چوبی که هنوز از باران دیشب نمناک است و برگهای زرد و پاییزی اطرافش را کسی جمع نکردهاست...کافیست آرام باشی و با نفسی عمیق ریههایت را از هوای تازه پر کنی و ببینی که چطور رها میشوی و دستهایت باز میشود و یاریات میدهد.
میگویم من این گوشهٔ امن را دارم. من باغی دارم که در آن قدم به قدم خاطره کاشتهام و رهایشان کردهام به امان خدا. نه هیچوقت به نهالهای نورستهام رسیدهام و نه از میوههای رنگارنگشان چیدهام که من نه باغداری میدانستم و نه میوهچینی. حالا هم فقط به قصد تماشا میروم قلم و کاغذی هم میبرم. روی نیمکت چوبی زیر یکی از همان درختها مینشینم و منتظر میمانم شاید میوهای رسیدو در دامنم افتاد. آنوقت از عطرو زیبایی آن شاید بتوان هزار کلمه نوشت...
برچسب:
نویسنده: بردیا اسدیپور
تاريخ: سه
شنبه
30 مهر
1398 ساعت: 3:17