اینجا همان گوشهٔ خلوتی است که هر آدمی بایدداشته باشد تا وقتی از همه چیز و همه جای دنیا خسته میشود بیپناه نماند. اینجا جایی است که میشود و می توان در آن، سر بر زانوی تنهایی گذاشت و زمزمه کرد و سبک شد.
بیا اینجا. گاهی بیا و زمزمههایم را بشنو. اگر نمی خواهی چیزی بگویی نگو فقط از خودت ردی به جا بگذار که نشان عبورت باشد تا من این نشانهها را کنار هم بچینم و از آن داستانی بیانتها بسازم و همهٔ عمر سرم را و دلم را گرم کنم. بیا تا برایت بگویم احساس تازهام را و تازگی احساسم را به این کوچهٔ سنگفرش.
این، خانهای است که تو برایم ساختهای بیا تا برایت بگویم پنجرههایش به کدام سو باز میشود، و چشم اندازش چقدر زیباتر شده. دوست دارم این گونه فکر کنم که آن روزها تو هم به همین امید، سنگ بنای اینجا را گذاشتی تا مرا که غرق ترس و تردید و تنهایی بودم به اینجا برسانی و با خیال راحت رهایم کنی. مسیر، مسیری نبود که برایم آشنا باشد، خطرناک و هولناک بود، دوست دارم این طور فکر کنم که تو نمیخواستی اسیر این مسیر شوم و تنهایم نگذاشتی. گذاشتی از تو بترسم، اما تنها نمانم. آنقدر نزدیک شدی که اطراف را نبینم و فقط تو را ببینم و از تو بیشتر بترسم و فاصله بگیرم، و تو از ترسهایم نترسیدی و قهرمانانه ایستادی و هر از گاهی محک ام زدی تا ببینی و ببینم ترسهایم هنوز هست و باز با خیال راحت رهایم کردی.
نمیدانم چرا این همه ایستادی و نمیخواهم هم بدانم، ولی تو باید میدانستی این روزها نگاهم به این خانه چقدر تازه شده وبوی تازگیاش چطور مستم کرده. این روزها که دلم غرق غمی جانسوز است و مدام درحال مرور زوائد دست و پاگیر زندگیام هستم تا خودم را رها کنم و برای تحمل این ماتم، آسمانیتر زندگی کنم، وقتی به اینجا میرسم، بازهم دستم به حذفش نمیرود، بازهم دوستش دارم و باز هم بهانهای تازه برای دوست داشتنش مییابم...
برچسب:
نویسنده: بردیا اسدیپور