
امروز از آن روزهاست...از همان روزهایی که آدم فکر میکنداگر قلم بردارد و بنویسدمیتواند به اندازهٔ تمام غزلهای حافظانهٔدنیاعاشقانه بگویدمیتواند هزاران سطر بی وقفه وبی خستگیآنقدر ادامه بدهدتا ا...
ادامه مطلب
حس خوبی است وقتی پازل زندگی ات از یک جایی به بعد به هم بریزد و هنوز به آخر نرسیده بفهمی که اشتباه چیده ای و قطعه ای را جابه جا گذاشته ای و هنوز فرصت برای اصلاح آن قسمت به هم ریخته داری...با دقت نگاه می کنی قطعه جابه جا را می یابی و منظره کامل شده را پیروزمندانه تماشا می کنی و ادامه غلطش را هم می بینی. خوشحال از یافتنت و دلخور از دقت نکردنت با یک شوق کودکانه پازل را، کل پازل را به هم می ریزی تا دوباره بچینی... از اول با دقت! و شروع می کنی یکی یکی پیدا کردن و منظم کنار هم گذاشتن. امیدواری که این بار درست بچینی و هر قطعه را سر جای خودش قرار دهی. هر پازلی یک شاه قطعه دارد از نظرت. دوست داری آ...
ادامه مطلب
................ من باید کوچ می کردم از شهر سنگی خاطراتم از سرزمین کوچک ساختگی ام از دنیای خیال پردازیهای کودکانه ام... اما نمی توانستم و راه رها شدن را نمی دانستم پس.... ماندمو تو را کوچاندم و به گمان واهی رهایی چشم به راه اتفاقی که نیفتاد ماندم .... و امروز تو برگشته ای نمی دانم چگونه و از کدام راه نمی دانم کی، و چرا! حتی نمی دانم باید شاد باشم ازین بازگشت یا غمگین فقط می دانم که تو برگشته ای با همان حال و هوایی که داشتی با همان صمیمیت و صفایی که بود و بغض و لبخندی که بر جانم می نشاندی اما من... من همانی که بودم نیستم عوض شده ام آنقدر که شاید دیگر نشناسی ام!...
ادامه مطلب