حس خوبی است وقتی پازل زندگی ات از یک جایی به بعد به هم بریزد و هنوز به آخر نرسیده بفهمی که اشتباه چیده ای و قطعه ای را جابه جا گذاشته ای و هنوز فرصت برای اصلاح آن قسمت به هم ریخته داری...
با دقت نگاه می کنی قطعه جابه جا را می یابی و منظره کامل شده را پیروزمندانه تماشا می کنی و ادامه غلطش را هم می بینی. خوشحال از یافتنت و دلخور از دقت نکردنت با یک شوق کودکانه پازل را، کل پازل را به هم می ریزی تا دوباره بچینی... از اول با دقت! و شروع می کنی یکی یکی پیدا کردن و منظم کنار هم گذاشتن. امیدواری که این بار درست بچینی و هر قطعه را سر جای خودش قرار دهی.
هر پازلی یک شاه قطعه دارد از نظرت. دوست داری آن را اول از همه سرجایش بگذاری و باقی را دورتادور او بچینی. شاه را پیدا می کنی و سر جایی که "دلت می خواهد" می گذاری! و باز می چینی. با شادی....با لذت...با لبخند و امیدواری...
...و غرق در شوقی کودکانه که تمامی ندارد، که نمی خواهی تمام شود بازی را ادامه می دهی تا دوباره به هم بریزد! تا دوباره بسازی...
برچسب: بازی,
نویسنده: بردیا اسدیپور