
امروز از آن روزهاست...از همان روزهایی که آدم فکر میکنداگر قلم بردارد و بنویسدمیتواند به اندازهٔ تمام غزلهای حافظانهٔدنیاعاشقانه بگویدمیتواند هزاران سطر بی وقفه وبی خستگیآنقدر ادامه بدهدتا ا...
ادامه مطلب
گشت و گذار در كوچه هاي سرد و باراني خاطره كه كف سنگي و لغزنده اش به قدمهايت سنگيني و آرامشي آميخته با ترديد مي بخشد، و تماشاي درختان سر به فلك كشيده اش نگاهت را تا آن سوي ابرها بالا مي كشد، اين روزها...
ادامه مطلب
بالاخره روزي از سر زدن به كوچه ي مه آلودي كه مي داني تنها عابر غروبهاي ابري اش خودت هستي خسته خواهي شد بالاخره مطمئن خواهي شد كه اين كوچه، بن بست ترين گذر اين اطراف است و تو تنهاترين رهگذر تاريك ترين شهر دنيا كمي دير، اما خواهي فهميد... كمي سخت، اما تحمل خواهي كرد......
ادامه مطلب
................ من باید کوچ می کردم از شهر سنگی خاطراتم از سرزمین کوچک ساختگی ام از دنیای خیال پردازیهای کودکانه ام... اما نمی توانستم و راه رها شدن را نمی دانستم پس.... ماندمو تو را کوچاندم و به گمان واهی رهایی چشم به راه اتفاقی که نیفتاد ماندم .... و امروز تو برگشته ای نمی دانم چگونه و از کدام راه نمی دانم کی، و چرا! حتی نمی دانم باید شاد باشم ازین بازگشت یا غمگین فقط می دانم که تو برگشته ای با همان حال و هوایی که داشتی با همان صمیمیت و صفایی که بود و بغض و لبخندی که بر جانم می نشاندی اما من... من همانی که بودم نیستم عوض شده ام آنقدر که شاید دیگر نشناسی ام!...
ادامه مطلب
نمی دانم! شاید واقعیت هم رنگ دیگری دارد در خانه ای که کلمات بی رنگ من،در آن رنگ می گیرند! رنگهای مجازی زیبا......
ادامه مطلب