..........
توقع ندارم آن در نیمه باز انتهای کوچه را به رویم باز کنی...
توقع ندارم به داخل دعوتم کنی و روبه رویم بنشینی و چشم در چشمم بدوزی و گوش به حرفهایم بسپاری
توقع ندارم که قسمت های بد و غلط قصه ام را ببینی و ندیده بگیری
توقع ندارم با من هم مثل مهمانهای خوب و مخصوصت رفتار کنی و نازم را بکشی...
من اصلا به جایی رسیده ام که هیچ توقعی از تو ندارم...دیگر مثل گذشته ها نیستم...
فقط از تو می خواهم وانمود کنی...
همه این ها را وانمود کنی !
وانمود کنی که بخشیده ای...که منتظر آمدنم هستی...که حرفهایم را دوست داری...
وانمود کن تا من با خیال راحت و خیال پرداز تر از همیشه نگاهم را در شانه هایت غرق کنم...
تو وانمود کن...و من قول می دهم یکی از خوش باورترین آدم هایی باشم که آفریده ای...
من باور می کنم که تو تمام توقعهای داشته و نداشتۀ یک آدم خسته دل را می دانی و مو به مو آرزوهایش را می شناسی و تا تک تک شان را برآورده نکنی نمی گذاری سر از شانه ات بردارد...بردارد هم نمی گذاری برگردد...برگردد نمی گذاری دور برود...دور برود نمی گذاری گم بشود...
تو این اشکها را دوست داری...تو آدمهای گم شده را رها نمی کنی...
تو خیلی خدایی...
برچسب: وانمود,
نویسنده: بردیا اسدیپور