خرید بک لینک
سخت است ولی باید ساخت

این که دلت چیزی را گم کند که نمی دانی چیست

چیزی که هیچ اسمی نمی توانی برایش بگذاری

چیزی که از دلت کنده می شود و بغض می شود و در گلویت جا خوش می کند

چیزی که نه بودنش را تحمل می کنی و نه نبودنش را

وقتی که بود خیلی چیزها را نمی دیدی حالا هم که نیست خیلی چیزهای دیگر را

روزی از خودت فقط دلت را می دیدی که پر بود از یک دنیا حرفهای شیرین نگفتنی

یک دنیا انگیزه های باورنکردنی و آرزوهای دست یافتنی

دنیایت مثل دنیای کودکی بازیگوش پر از بادکنک های رنگی بود که از رقصشان شاد می شدی

تکاپوبشان را می دیدی و سرمست می شدی

اما امروز که بادکنک ها یکی یکی ناپدید می شوند، هراسان دستهایت را بر روی بندهایی که انتهایشان هیچ نیست محکمتر می فشاری و وقتی ناامید می شوی آنها را هم رها می کنی

حالا دیگر گرفتار هیچ چیز نیستی جز همان بغضی که همیشه هست و تو گاهی وجودش را حس می کنی

بغضی که کمکت می کند خودت را از همه چیز رها کنی جز چراها و چه کنم ها و چرا کردم ها!

و گه گاه وادارت می کند بنویسی تا نپوسی

تو حالا از بند هر انگیزه پیش برنده ای رها شده ای

از هر هدفی که به سوی خودش می کشاندت

از هر ماجرایی که دلت را می لرزاند و به تکاپو وا می داشت

حتی اردیبهشتی ترین طراوتها هم دیگر دلت را تازه نمی کند

و دغدغه تبریک دوازدهمین روز بهشتی ترین ماه هم این روزها آزاری بیش نیست برای دلت

نه میل خواندن داری و نه شوق نوشتن

و نه حتی هوای پرسه زدن در سرزمین اردیبهشتی ای که این روزها "شهر آفتاب" می نامندش

چیزی گم شده است که نمی دانی چیست

کاش کسی بود و برایت می گفت که چه بود و چیست

چرا بود و نیست!

اصلا مخاطب این دلشوره ها کیست؟!


[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ ] [ 2:33 ] [ من و او ] [ ]

برچسب: گمشده, نویسنده: بردیا اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 13:45

صفحه بندی